تبليغاتX
مرگ قو
شنیدم که چون قوی زیبا بمیرد....


روزی ما دوباره کبوترهایمان را پیدا خواهیم کرد

و مهربانی دست زیبایی را خواهد گرفت.

 

روزی که کمترین سرود بوسه است

و هر انسان برای هر انسان برادری ست

روزی که دیگر درهای خانه‌شان را نمی‌بندند

قفل افسانه‌ایست و قلب

برای زندگی بس است.

 

روزی که معنای هر سخن دوست داشتن است

تا تو به خاطر آخرین حرف دنبال سخن نگردی

روزی که آهنگ هر حرف، زندگی‌ست

تا من به خاطر آخرین شعر، رنج جستجوی قافیه نبرم

روزی که هر حرف ترانه‌ایست

تا کمترین سرود بوسه باشد

 

روزی که تو بیایی، برای همیشه بیایی

و مهربانی با زیبایی یکسان شود

روزی که ما دوباره برای کبوترهایمان دانه بریزیم

 

و من آن روز را انتظار می‌کشم

حتی روزی

که دیگر

نباشم .



+ نوشته شده در  یکشنبه 1390/10/18ساعت 10:38  توسط مرتضی طاهری | 

  نمیشه از این آهنگ لعنتی گذشت

بی تو ... بی تو ... بی تو ... لعنت به این روزای بی تو نه اشتباه گفتم حسابش از دستم در رفته روزا کدوم بوده شده سال ، شده چند سال .

شاید بگین مگه قرار نبود فقط خرداد بنویسی الان که آبانه ...

تولدت مبارک عزیزم.

نمیدونم عزیز کسی شدی یا نه ؟ نمیدونم هنوز با شنیدن اسم من همه اراده فولادینت را جمع می کنی که به روی خودت نیاری روزی همبازی متقلبت بودم یا نه ؟ نمیدونم امسال از دست کی هدیه تولدت را گرفتی ؟ نمیدونم 30 سالگی را رد کردن واست چه دردیه ؟ نمیدونم کجایی؟ نمیدونم هستی یا نه ؟ نمیدونم اینا را میدونی یا نه ؟ میخونی یا نه؟

من می خوام برگردم به کودکی...

برگردی رنگ این وب هم مثل دل من از سیاهی درمیاد. برگرد!


تموم ســــــــــــال من بی تو پر از ســـــــــوز زمستــونه

صدای خنـــــــــــدرو هیچ کـس نمــی شنـــوه ازیـــن خونه

تو رفتی و نــــــــگاه من یــــــــــــــه دریــــا دردو غم داره

یکی انگار تــــــوی سینم گــــــــــــل یأس داره میــــکاره

بی تو قلب جهنـــــم هــــــــــــم مث خونه واسم ســرده

با اون حالی که تـــــــــــــــــو رفتی محاله بازی برگـــرده!

دارم یخ میزنم بی تــــــــــــو، تا فرصت هست آخه برگرد

تو این سرمای تنهایــــــــــــی نمیشه حفــــظ ظاهر کرد

جای خالی تــــــــــــو داره همه دنـــــــــــــیامو میگیره

بی تــــــــــــو آسون ترین کارا واسم سخت و نفس گیره

بی تــــــــــــو هم صحبت شبـهام همین چار دونه دیواره

بی تو این سقف هم سقف نیست ازش دل تنگی میباره



+ نوشته شده در  پنجشنبه 1390/08/12ساعت 13:33  توسط مرتضی طاهری | 


حسین جان هر بار که نوشته هات را میخونم یک مفهوم جدید دریافت می کنم . به قلمت به سادگیت به اندیشه ات غبطه می خورم . کاش بودی تا کنارت داد میزدم...

... ملت منم می خوام برگردم به کودکی. آخدا می خوام برگردم به مادرم بگم من بودم که اون شب شیربرنج سحریتو خوردم. نمیشه خوندو داغون نشد ، فرو نریخت .

بچه شدم.


همه چی از یاد آدم می ره
مگه یادش که همیشه یادشه
یادمه قبل از سوال
کبوتر با پای من راه می رفت
جیرجیرک با گلوی من می خوند
شاپرک با پر من پر می زد
سنگ با نگاه من برفو تماشا می کرد
سبز بودم درشب رویش گلبرگ پیاز
هاله بودم در صبح گرد چتر گل یاس
گیج می رفت سرم در تکاپوی سر گیج عقاب
نور بودم در روز
سایه بودم در شب
خود هستی بودم
روشن و رنگی و مرموز و دوان
من عفریته مرا افسون کرد
مرا از هستی خود بیرون کرد
راز خوشبختی آن سلسله خاموشی بود
خود فراموشی بود
چرخ و چرخیدن خود با هستی
حذر از دیدن خود در هستی
حلقه افتاد پس از طرح سوال
ابدی شد قصه حجر و وصال
آدمی مانده و آیا و محال..
بیکرانه است دریا
کوچیکه قایق من
های ... آهای
تو کجایی نازی
عشق بی عاشق من
سردمه
مثل یک قایق یخ کرده روی دریاچه یخ ‚ یخ کردم
عین آغاز زمین
زمین ؟
یک کسی اسممو گفت
تو منو صدا کردی یا جیرجیرک آواز می خوند
جیرجیرک آواز می خوند
تشنته ؟ آب می خوای ؟
کاشکی تشنه م بود
گشنته ؟ نون می خوای ؟
کاشکی گشنه م بود
په چته دندونت درد می کنه ؟
سردمه
خب برو زیر لحاف
صد لحاف هم کممه
آتیشو الو کنم ؟
می دونی چیه نازی ؟
تو سینه ام قلبم داره یخ می زنه
اون وقتش توی سرم , کوره روشن کردند
پاتو چرا بستی به تخت؟ عامو
پامو بستم که اگه یه وقت
زمین سکوت کنه طوری نشم.
کی , کی گفته زمین میخواد سقوط کنه؟
قانون دافعه گفت
چشممو دور ببینی می ری ددر!
بوی گوگرد می دی!
هی هوار!
فسفر و گوگرد و تشخیص نمی دن!
وای از اقبالم
باز بارون خیال , آسیاب ذهنتو چرخونده؟
باز فیلسوف و سوال
باز عارف و سفال
باز هستی و زوال
باز آمال و محال
باز شاعر و نهال
باز کودک و خیال
کجاها رفته بودی؟
میخونه یا معبد؟
رنج ما قویتر از مشروبه!
میخونه افسونه!
پس چرا چشات شبیه چشای شیطونه؟
من نمی بخشم اگه , جای پات بی جای پام , روی جایی حک بشه!
کجاها رفته بودی؟
هیچ کجا...
رو شعاع هستی برا خودم میگشتم
همه چی برای من ممکن بود
تو خودت می بینی همه چیز عادی بود
کاه دادم به خر
کفشامو بردم گذاشتم تو کپر , که یهو نصف شبی سگ نبره
فرغونو شستم که سیمان تو کفش خشک نشه
لحافو رو بچه ها پهن کردم
همه چی ! همه چی!
همه چی برای من ممکن بود
کار و تولید و تلاش
حرمت همسایه
می دونستم که سلام یعنی چه؟
می دونستم که زمان معناش چیه
من کیه
اون کدومه
میدونی؟
بعدش هم
گردن و صاف کردم
خیره ماندم به دور
انگاری سایه ام افتاد رو ماه
مثل یه هول
مثل یه غول
به خودم گفتم من انسانم
من شعور همه آفاق هستم
می تونم برای شیر زائو ماما بشم!
می تونم پلنگ و زنجیرش کنم
می تونم با تیشه چنارو سرنگون کنم
می تونم!
بعدش هم زد به سرم که برم پشت سوال
برگردم به کودکی
تا که با چرخ خیال
وصله نور بدوزم به پیراهن شب..
یه هو وسوسه شدم رفتم توی ماممکن!
تو ناممکن, فیل هوا میکردن؟
آره ! خوب ! فیل هوا !!
که می خواستی برگردی به کودکی؟
آره , خوب , پشت سوال
کی تا حالا برگشته به کودکیش؟
کی ؟ کجا ؟
کی ؟ کجا ؟
می خواستم , میخواستم اما مقدورم نشد
باید مقدورم بشه
آه!
خنده های بی دلیل
گریه های بی دلیل
خیره گی ها , خیره گی ها , خیره گی
خیره گی ها و سکوت
خیره گی و افق سرخ غروب
خیره گی و علف ترد بهار
خیره گی و شبح کوه و درختان در شب
خیره گی و چرخش گردن جغد
خیره گی و بازی ستاره ها
خنده بر جنگ بز و گیوه پهن مادر
گریه بر هجرت یک گربه از امروز به قرنی دیگر
خنده بر عرعر خر
من!
من باید برگردم ,
تا تو قبرستون ده , غش غش زیسه برم
به سگ از شدت ذوق , سنگ کوچیک بزنم
توی باغ خودمون انار دزدی بخورم
وقتی که هوای حلوا کردم با خدا حرف بزنم
آخه!
تنها من می دونم شونه چوبی خواهرم کجا افتاده
کلید کهنه صندوق عجائب , لای دستمال کدوم پیرزنی پنهونه
راز خاموشی فانوس کجاست؟
گناه پای شل گاو سیاه گردن کیست
چه گلی را اگر پرپر بکنی شیر بزت می خشکه,
من باید برگردم تا به مادرم بگم , من بودم که اون شب ,
شیربرنج سحریتو خوردم
من بودم , من بودم که اون شب شیربرنج سحریتو خوردم.
تا به بابا بگم , باشه باشه , نمی خواد کولم کنی !
گندوما رو تو ببر , من به دنبالت می آم
قول می دم که نشینم خونه بسازم با ریگ
دنبال مارمولکا , نرم تا اون ور کوه !
من می خوام برگردم به کودکی !!

من می خوام برگردم به کودکی !!
دیگه چی؟
کم و کسری نداری؟ دیگه چیزی نمی خوای؟
کمکم کن نازی.
ما باید خوب بخوابیم تا بتونیم فردا , برسیم به کارمون !
اگه ما کار نکنیم چطوری جوراب و شلغم بخریم؟
های, های, به هیچی اعتماد نکن
اگه خواستی از خونه بری بیرون
بی چراغ دستی و بی کلاه و شال , بیرون نرو!
ممکنه , خورشید یه هو سقوط کنه
یا یهو یخ بزنه
ما چرا می بینیم؟
ما چرا می فهمیم؟
ما چرا می پرسیم؟
خودتو میشناسی؟
من خودم یک سایه م.
منو چی؟
یادت می آم؟
سایه ای در سایهء یک سایه.
چت شده یهوکی؟
چیزی نیست!
تو سرم, تو سرم, روی شاخ ممکن , بوف کور میخونه ,
اون ورش تو جادهء ناممکن برف ریز می باره
تو هستی پیچ اضافی آوردم
نمی دونم اون پیچ مال بود یا نبود؟!
گمونم باز فلسفم عود کرده!
آخ خدا مرگم بده! "هگلت"؟
نه بابا !
"هگل" رو یه بار عمل کردم رفت پی کارش,
با پول گوشواره های تو و عینک ته استکانی خودم!
سرت خارش نداره؟ نمی خوای شاخ در آری؟
مگه من کرگدنم؟
آدمی چون عاقله به شاخ نیازی نداره!
البته یادم هست
این که ما مستعد تبدیلیم.
نگاه کن!
منو فرشته می بینی؟
نه بابا! تو آدمی
رنگ چشمم؟
میشی
قد؟
قد یه سرو!
اصل و تبار ایرانی.
ما چرا دماغمون پنگوله؟ رنگمو قهوه ایه , پاهامون باریکه؟
چون که از نژاد زرتشت هستیم.
خسته ای از هیات رنگینم؟
نازی جان ....
مرغ عشق از قفسش دررفته
شیرین خانم تو حموم سونا حوصلش سر رفته
اون هم فرهادش
دیش شو داده به اسمال آقا
جاش یه دیزی خورده بی نعنا , بی نعناع
مفشو رو گل رز فین میکنه
قسم بخور....!
جان.....سکوت....!
بیباکی یا بزدل؟
می ترسی از فردا؟
روز نو , روزی نو؟ راه نو , گیوهء نو؟
می ترسی؟
می دونم!
باز داری جوش می زنی که زبونت لال لال , یه وقت ارسطوم نباشه.
واه  واه  واه...!
افاده ها طوق طوق
سگا به دورش وق و وق
خودشو با کی طاق میزنه؟!
خودمو با کی دارم طاق میزنم؟
ارسطو آدم بود , دندون داشت , تو خونش آهن بود ,
مثل یک سنگ که آهن داره , وقتی که خواب کم داشت ,
چشماش قرمز می شد,
فلسفه یعنی رنج!
افتخاره که بگی رنجورم؟
رنج یعنی خورشید !
اگه خیلی دلخوری از اغراق , رنج یعنی فرمول !
رنج یعنی امکان
رنج  یعنی خانه
یعنی شربت و قرص و دوا
رنج یعنی یخچال
رنج یعنی ماشین
سنگ چخماق بهتره یا کبریت؟
پیه سوز روشن تره یا چاچراغ؟
تلفن راحت تره یا فریاد؟
وقتی فهمیدم زمین , توی تسبیح کرات , یکدونه ست....
جنسش هم از خاکه
سنگش هم جور واجوره , ماهی و علف داره , بهار و پائیز داره ,
خیالم راحت شد.
دیگه وقت زایمان , نمی ترسم از " آل" ,
چون به بازوی چپم , سرم خون می زنند
نمی ترسم از غول
نمی ترسم از سل
چون که در کودکی واکسینه شدم
خوشبختم , خیلی هم خوشبختم.
کار کردن یه چیز و خوشبختی یه چیز دیگه ست !
عاشق خرابه و تاریخی؟
کاروانهای شتر , خمره های کهنه , سکه های زنگار؟
یعنی چه این حرفا؟
شرق ذهنت , ابن خلدونت نیست؟
تو اصلا ویرانه می بینی تا برای سوسمارش جا تعیین بکنی؟
من گفتم ویرانه , منظورم تجزیه بود , جای سوسمارش هم تحلیلم.
حالیت نیست؟ مثل این که بعضی چیزا حالیمه!
کهنه در برکهء نو غلت می زنه و نو میشه!
قلبت بهتر از چشات می بینه؟
چی چی یو؟
حقیقتو؟
حقیقت یه لحظه ست: تفسیر یک تعبیره
نمی شه یه لحظه رو کشش بدیم؟
کش به درد تنبون " کانت " میخوره!

کش یعنی سردرد ! کش یعنی سیگار , کش یعنی تکرار ,
کش یعنی لیسیدن یک کاغذ بی مصرف که یه روز لای اون
شکلات پیچیده بود.

ما چرا می بینیم؟
ما چرا می فهمیم؟
ما چرا می پرسیم؟؟؟؟؟

سردمه!
مثل موری که زیر بارون تند ,
رد بوی خط راه لونه شو می جوره!
عین هستی و زوال
این قدر پا پیچم نشو!

بینمون دو تا ننو میشه گذاشت.

باقلا بار بذارم هستیتو تغییرش بدم؟
"پرودون" معده هستی رو داغون می کنه , عینهو " کارل ماکس "
که به جای ارزن , تخم مرغ به خورد مرغا می ده !
ده!!؟
جون تو !!
ده , اگه " پاتانجالیه " الک بدم روحتو پالایش بدی؟
اسب دریائی روحم , تو ساحل برق میزنه عین سراب.
روح من پاکه
مثل دل تو
مثل چش سگ
مثل دست نوزاد

سردمه !!
مثل آغاز حیات گل یخ.
جشن مرگم برپاست! این هم از همراهم ؟
من به دنبال دوای خودمم , ورنه اینو ازبرم ,
این که هر کی خودشه!
چه کنم؟ ها ؟ چه کنم؟
شلغم و لبوی هیچ وقت , از کجا گیر بیارم؟
برم از " گینه بیسائو " , خاک بیارم بریزم روی سرم؟
خاک وطن که بهتره.....!!
توی هر نیم وجبش هزار تا فامیل داریم.
سعدی و فردوسی
نادر و سبکتکین
لطفعلی خان و رهی
سگ اصحاب کهف
گاو سامری ها
خر عیسای مسیح
زین فرسودهء رخش رستم
کهش های چنگیز
خنجر اسکندر
جیگر پاره سهراب و دل تهمینه
چرکنویس غزلای حافظ
مهر باران شستهء مولانا
اشک مجنون  و مزار لیلی
صورت قرضای شیخ ابو سعید
تسبیح گسسته عین القضات
قرصای سر درد و سردرد و سر ابوعلی
سکه های حاج آمیز حاتم (آقا به تو چه)
صندوق جواهر خانم ملوک(دبیا)
تابلوی رنگ روغن استاد(به به چی چی شد؟)
جوهر مکتوبهء مرقومهء منظورهء اخراج تاتار , با ید منصورهء
ممدوحهء شاه سلطان ابن سلطان ابن سلطان ابن سلطان
ابن سلطان ابن سلطان(وای خدا مرگم بده)
تراش مدادای رابرت گراند
فندک اسقاطی جان کندی
کاغذ لی لی پوت مارکوپولو
فتق بند پدر سلطان حسین
هسته خرما های سعد وقاص
استکان نعلبکی حلق طروش
آخور اسب و الاغ منصور
بی شمار بابای شل از سگدو
بی شمار مادر کور از گریه
بی شمار کودک اسهالی بی سوت سوتک
بی نهایت تابوت !!
تازه جنس خاکشم مرغوبه ,
روی سر میچسبه , عین شاخ رو سر گاو
عین شب رو دل خاک
عین چشما و نگاه!
مگه با توپ و تفنگ جداش کنن.
جوهر وجود سر , ذات خاک وطنه !

سردمه !!
مثل یک سیب لهیده توی یخچال سونی.
عین آمال و محال
این قدر پاپیچم نشو !

بینمون دوتا ننو می شه گذاشت....

دوست داری بریم بیرون؟ یه کم گردش بکنیم؟
همه چیو از یاد ببریم؟ دستا رو حلقه کنیم؟ سفارش بلال بدیم...
بغل دریاچه ها , عکس رنگی بندازیم , قوها رو نگاه بکنیم , ابرا را ,
یاذته میگفتی : ما شعور مطلق آفاقیم؟
چیمون از خرسای قطبی کمتره؟
چطوره وام بگیریم و خرده  بورژوا  بشیم؟
بی خیال تاریخ !
بی خیال انسان !
بی خیال تشنه ها و دریا ! بی خیال گشنه ها و صحرا!
خیلی خوبه خدا......
نوکر و کلفت می گیریم هفده تا !
تو برای نوکرات چکمه بخر
همه لباسامو یه جا میدم به کلفتام.
شام که خواستی بخوری , دستمال بزن به گردنت
در و دیوار و پر از تابلو کنیم.
تابلوی رود و درخت,
تابلوی فرشای تپلی!
هر وقت دیدم خسته ای
من موزیک " باخ " می ذارم,
درشکه سوار می شیم
من می گردم دنبال چترم.
تو منو صدا بزن: " آنا کارنینا " بیا
این دستمو اینجور می گیرم
تا که میشی و ماشا ماچش کنند
بعدش هم , بشون می گم: برین خونه بچه ها
قهوه تون سرد می شه ها !!
بشتابیم ولی آهسته....
" ل-تولستوی " با زبونی که به نافش می رسه
تو کویر جنگ و صلح
یه گوشه نشسته و خربزه قاچ قاچ می کنه
سرش عین سردار
ریشش عین پرچم
دلش عین  " سایگون "  در اولین شب سقوط
زنده یعنی زندگی ! این دیگه فلسفه نیست
از قضا فلسفه " دیویده " !
خوب؟ عیب و ایرادش چیه؟
دجیگر ....!!
" هنری دیوید " جیب بره.....!!
همه اش برای بال و پرواز ملودرام می بافه تا به بشر
حالی کنه , سی سنت پول قرض می خواد ,
که بره " والدن پوند " یه بال فرشتهء مرغ بخوره,
احساس بودن بکنه
بستنی لیس بزنه
بود و بقا اسطوره است
زیبائی اسطوره است
یا که آن سرخی سیب
یا که این خنجر سرخ
بندهء چند تا خدا باید بشیم؟؟؟؟!!!

تو دلت تاریکه؟
تو...
تو دلت تاریکه....!!!
" توماشو " نشی یه وقت
بگیرن به جرم بی دینی
بیست و هفت سال زندونت کنن؟
ما که " اوربانوس هشتم " نداریم
تا که شفاعتت کنه؟

به خدا ایمان داری ؟؟؟؟؟؟

من:خدا , تو جوانه انجیره
خدا , تو چشم پروانه است وقتی از روزنه پیله
اولین نگاهش به جهان می افته...
خدا بزرگتر از توصیف انبیاست
بام ذهن آدمی , حیات خانه خداست,
خدا به من نزدیکه , همین قدر که تو از من دوری!
برم ؟ برم زیر آسمون
روسری مو وردارم؟
موهامو افشون بکنم؟

" تاباهارتا "
مثل دود ظاهر بشه , برامون نمایش اجرا بکنه؟
پیر مرد خوبیه , خیلی هم با نمکه
یه جوری گریه میکنه , که می میری از خنده !
حرف نمایشو نزن
آرتیسته هی خودشو جر میده
تا به بشر حالی کنه
این همه بود و نبود بسه دیگه
یه کمی هم
به " چه بود " فکر بکنین !
یه کمی فکر بکنین!
اون وقتش توی سالن
" لیدی " خانم با سگش لاس می زنه
مادرش
پشت سرش
میزنه به صندلی که دخترش
چشم نخوره ....!
بعدش هم خیلی یواش
زیر گوش کانگوروش غر میزنه
" لیدیو " دیدی " کانی " ؟
شش ماهه آبستنه!
توله سگه بی عرضه.

سردمه !!!
مثل یک سگ که توی جنگ سگی
حس بویائیش ,رفته باشه از دست
عین فیلسوف و سوال
این قدر پاپیچم نشو!!
خوش به حال " تجرید "
چون که هر کس رو مدار خودشه
به خیال تو چنار , گنجشک رو می فهمه؟
لاک پشت برا میگو جشن تولد می گیره؟
حاجی لک لک عاشق دختر درنا می شه؟
کبوتر جنازه پروانه رو توی تابوت می ذاره؟
تابستان , دنبال روح مگس مرده می گرده؟
به بهار چه , که پلنگ سر زا رفته؟
زمستون می شینه و برای جغد دلتنگ
تار و سنتور می زنه؟
تو عروسی دو خرس , فیل عربی می رقصه؟
گربه , کی به خاطر سر و صداش تو نیمه شب
از یه پیر مرد تنها
که دو ساعت تو سکوت فکر کرده
تا که اسم زنش یادش بیاد , عذر خواهی کرده؟
آرزوی گل نسرین اینه ؟
که به جای گل نسرین , جوجه تیغی باشه؟


سردمه...!!
مثل یک بابونه
که تو گوش تردش , باد , هی می خونه
خوشگله؟!!!
سرنوشتت اینه
تو دهن پا زن پیر , آب بشی
آفتابو از یاد ببری , خواب بشی
فردا صبحش ناغافل , یه پشکل نلب بشی
عین شاعر و نهال , این قدر پاپیچم نشو!

بینمون دو تا ننو میشه گذاشت.

 ما چرامی بینیم
ما چرا می فهمیم
ما چرا می پرسیم
مگس هم می بینه
گاو هم میبینه
می بینه که چی بشه ؟
که مگس به جای قند نشینه رو منقار شونه به سر
گاو به جای گوساله اش کره خر رو لیس نزنه
بز بتونه از دور بزغالشو بشناسه
خیلی هم خوبه که ما میبینیم
ورنه خوب کفشامون لنگه به لنگه می شد
اگه ما نمی دیدیم از کجا می فهمیدیم که سفید یعنی چه ؟
که سیاه یعنی چی؟
سرمون تاق می خورد به در ؟
پامون می گرفت به سنگ
از کجا می دونستیم بوته ای که زیر پامون له می شه
کلم یا گل سرخ ؟
هندسه تو زندگی کندوی زنبور چشم آدمه


درک زیبایی ‚ درکی زیباست
سبزی سرو فقط یک سین از الفبای نهاد بشری
حرمت رنگ گل از رنگ گلی گم گشته است
عطر گل خاطره عطر کسی است که نمی دانیم کیست
می آید یا رفته است ؟
چشم با دیدن رودونه جاری نمی شه
بازی زلف دل و دست نسیم افسونه
نمی گنجه کهکشون در چمدون حیرت
آدمی حسرت سرگردونه
ناظر هلهله باد و علف
هیجانی ست بشر
در تلاش روشن باله ماهی با آب
بال پرنده با باد
برگ درخت با باران
پیچش نور در آتش
آدمی صندلی سالن مرگ خودشه
چشمهاشو می بخشه تا بفهمه که دریا آبی است
دلشو می بخشه تا نگاه ساده آهو را درک بکنه
سردمه
مثل پایان زمین
عین عارف و سفال
این قدر پاپیچم نشو!
بینمون دوتا ننو می شه گذاشت.
ما چرا می بینیم؟
ما چرا می فهمیم؟
ما چرا می پرسیم؟؟
گربه هم می فهمه
رود هم می فهمه
سنگ هم میفهمه

می گی نه؟ می گی نه؟
خب دم گربه رو لگد بکن!
سنگ و صیقل بده و بوداش کن!
اگه وارونه اش کنی , شکل یک خمره می شه
خمره رو خرد بکنی خاک می شه
خاک هم می فهمه , باد هم می فهمه
ار بخوای به آشیون یه کلاغ نزدیک بشی
و به جوجش دست بزنی چشمتو درمی آره !
همچی قارقار می کنه
که انگاری دختر شاه پریون
سر هفتا دختر , یه پسر کاکل زری زائیده...
کز کردی تو شونه هات و خودتو می بینی..!
پرده پنجره چشماتو
وردار و ببین دنیا را , دیدنیه!!
چشم ما رفتنیه! زندگی مهلت پرسیدن به ماها نمی ده...
این جهانی که همش مضحکه و تکراره!
تکه تکه شدن دل چه تماشا داره؟...

دیده ام دیدنی دنیا را.....
چرخه و چرخشه و پرگاره!!
خیابون مهمتر از پاهای " ژان پل سارتره "
منظورم رفته و جای رفته
چمن از نگاه " پابلو نرودا " جدیدتره!
منظورم سیر و منزلگه سیر
سیستم سرگیجه کار و حقوق
لذت جویدن و مزهء " کافکا " را خنثی کرده
منظورم غریزه و قانونه
تک پا رفتن همسایه " واگنر" , اونو دلخور کرده
منظورم رابطه و دریافته!
سویس کامل بشقابای  " مادام بواری"
هنر آشپزیشو لوث کرده
منظورم عاطفه و تکنیکه
پشت ای پنجره , علم
چتر شک دستش و از آفتاب حرف میزنه.
با کت وارونه , در باب حواس
با کفش لنگه به لنگه , در باب جهت
با هیاهو , در باب سکوت , تز می ده !!
پشت این پنجره جز هیچ بزرگ هیچی نیست.............
سردمه!!
مثل یک چوب بلال , که تو قبرستون افتاده باشه
عین کودک و خیال , این قدر پاپیچم نشو
بینمون دو تا ننو می شه گذاشت
پس چرا مورچه دونه می بره؟
همچی تند و تیز می ره که انگاری
اگه نره چرخ دنیا پنچره!
جیرجیرک برای کی می خونه؟
شب چرا تاریکه؟ ماه چرا طلائیه؟ گل چرا رنگینه؟
آفتابگردون بی جهت می گرده؟
کبوتر بی خودی می چرخه؟
بغ بغو بی معناست؟
همین جوری رو پارچه عکس شقایق می کشند؟
موشه بی هیچ لذتی بچه می زاد؟
خودت گفتی , بعدش هم خندیدی.....!!
شب و روز تو گوش "واگنر" ,
دهل نت می زدند؟
" کافکا" هیچ وقت نخندید؟
گل رز را نشناخت؟
شعاع طلائی خورشید و درک نکرد؟
عرعر بچه همسایه رو هیچ وقت نشنید؟
دلمون هندونه
فکرمون هندونه
روحمون هندونه
با یه دست سرنوشت
یکی شو برداریم بسه!!!!!
بابا!
اصلا به ما چه که حاجی لک لک
عاشق دختر درنا میشه ؟یا نمی شه!!
می گی ما , برای روح مار و مور
حلوا خیرات بکنیم؟
فرق ما با اونا که ما فقط حرف می زنیم
لطف حرف هم مایه دردسره!!!


نازی
نازی مرد
آن همه دویدن و سراب
این همه درخشش و سیاه
تا کجا من اومدم
چطوری برگردم ؟
چه درازه سایه ام
چه کبود پاهام
من کجا خوابم برد ؟
یه چیزی دستم بود! کجا از دستم رفت ؟
من می خواهم برگردم به کودکی
قول می دهم که از خونه پامو بیرون نذارم
سایه مو دنبال نکنم
تلخ تلخم,
مثل یک خارک سبز
سردمه و می دونم هیچ زمانی دیگه خرما نمی شم
چه غریبم روی این خوشه سرخ
من می خوام برگردم به کودکی!!
نمی شه !! نمی شه !! نمی شه !! نمی شه !! نمی شه !!
کفش برگشت برامون کوچیکه
پابرهنه نمی شه برگردم ؟
پل برگشت توان وزن ما را نداره! برگشتن ممکن نیست
برای گذشتن از ناممکن , کی یو باید ببینیم؟!!
رویا رو , رویا رو , رویا رو , رویا رو
رویا را کجا زیارت بکنم ؟
در عالم خواب
خواب به چشمام نمی آد!
بشمار , تا سی بشمار ... یک و دو
یک و دو
سه و چهار
پنج و شش
هفت و هشت
نه و ده ...



+ نوشته شده در  پنجشنبه 1390/08/12ساعت 13:21  توسط مرتضی طاهری | 

 

اگه بخوام خيلي ادبي و فيلسوفانه مطلعي براي اين پست بيابم شايد بنويسم

 

همه هستي من آيه تاريكيست ...

اما نه اين بيانگر همه چيز نيست.

 

میزی برای کار

کاری برای تخت

تختی برای خواب

خوابی برای جان

جانی برای مرگ

مرگی برای یاد

یادی برای سنگ

 

این بود زندگی ....

 

نوشتن راحته و وقتي ميدوني كي ميخونه راحت تر ميتوني بنويسي . سخت نوشتن و نااميد نگاشتن زمانيه كه ميدوني كسي كه براش ميخواي بنويسي تنها كسيه كه نميخونه و نخواهد خوند. هيچ وقت.

 

هنوز پاي در دامان خويش پس ميكشم و لحظه لحظه با تو بودن را نبش مي كنم از دل روزگاران . هنوز دستي را جايگزينت نكرده ام. رايحه اي هوس هايم را نگداخته. دلم با لبخندي نلرزيده . لبي را محك نزده و به هيچ رويي چهره نگشوده ام . هنوز نام تو عزيز ترين است. هنوز نامه هايت را مي خوانم ، نوشته هايت را. هنوز مخاطب ساكت نوشته هايت منم . هنوز مي دانم كه هيچ وقت نمي آيي و اين اميد سمي است براي نمردن و هنوز ، هنوز تنهام . خوشحالم كه اين تنهايي تنها سهم من است و تو زنده و سرشاري. و هنوز، هر زمان كه اين پست را بخوانم عاشقي هايم را به خدا از همه پس مي گيرم . هنوز باور ندارم كه نيستي .

 

ديدن روي گل و سير چمن نيست بهار

به خدا بي رخ معشوق گناه است گناه

آن بهارست كه بعد از شب جانسوز فراق

به هم آميزد ناگاه ، دو تبسم ، دو نگاه

 

 

گفت : امشب تولدته چه حسي داري؟

گفتم : تنها حسي كه ندارم تكامل و از اين دست شعارهاست كه شب قدر و شب عيد نوروز و تولدمون بلغور مي كنيم . خوب ندارم ديگه. اما امشب يك عقرب عاشقم ...

دم به کله می کوبد و

شقیقه اش دو شقه می شود

بی آنکه بداند

حلقه آتش را خواب دیده است

عقرب عاشق.....

 

گفت : توي يك سال گذشته دلت مي خواسته كسي را ببيني اما نتونستي؟

گفتم : آره . يه فرشته كوچولوي سه ساله كه الان پنج سالشه. آخه از وقتي نديدمش دو سالي مي گذره. دوسال! چه تلخ دو سال شد .

 

به ساعت نگاه می کنم

حدود سه نصف شب است

چشم می بندم که مبادا چشمانت را

از یاد برده باشم

و طبق عادت کنار پنجره می روم

سوسوی چند چراغ مهربان

و سایه کشدار شبگردان خمیده

و خاکستری گسترده بر حاشیه ها

و صدای هیجان انگیز چند سگ

و بانگ آسمانی چند خروس

از شوق به هوا می پرم چون کودکیم

و خوشحال که هنوز

معمای سبز رودخانه از دور

برایم حل نشده است

آری از شوق به هوا می پرم

و خوب می دانم

سال هاست که مرده ام

 

گفت : دوست داشتي امشب كي واسه تولدت كنارت باشه ؟

گفتم : همون فرشته كوچيك. با انگشت مي زد توي كيك و جسورانه به من زل مي زد تا من دعواش كنم . هموني كه اسمش پسورد مه. عكسش دسكتاپمه . يادش همه دردهامه .

 

گفت : اگه بخواي به عقب برگردي و يك كار خرابت را راستو ريس كني چه كار مي كني؟

گفتم : ديگه آتيش به زندگي اون طفلك نمي زنم. كه از خودم بيزارم .

 

کهکشانها کو زمینم؟

زمین کو وطنم؟

وطن کو خانه ام؟

خانه کو مادرم؟

مادر کو کبوترانه ام؟

...معنای این همه سکوت چیست؟

من گم شده ام در تو یا تو گم شدی در من ای زمان؟!....

 

کاش هرگزآن روز از درخت انجیر پائین نیامده بودم!!

 

گفت : امشب اگه اجازه داشته باشي يه آرزو بكني و يه هديه بگيري ...

.... نذاشتم حرفش تموم بشه . گفتم ميخوام يك بار ديگه ببينمش. اين آرزوي امشب و سال هاي بعد منه. امشب دلم مي خواد يك دل سير پناهي گريه كنم .

 

برويد اي حريفان بكشيد يار ما را

به من آوريد آخر صنم گريز پا را

 

به ترانه هاي شيرين به بهانه هاي زرين

بكشيد سوي خانه مه خوب خوش لقا را

 

وگر او به وعده گويد كه دمي دگر بيايم

همه وعده مكر باشد بفريبد او شما را

 

دم سخت گرم دارد كه بجادوي و افسون

بزند گره بر آب او و ببندد او هوا را

 

بمباركي و شادي چو نگار من در آيد

بنشين نظاره ميكن تو عجايب خدا را

 

چو جمال او بتابد چه بود جمال خوبان

كه رخ چو آفتابش بكشد چراغ ها را

 

برو اي دل سبك رو به يمن به دلبر من

برسان سلام و خدمت تو عقيق بي بها را

 

 

به یاد پناهی بزرگ

 

+ نوشته شده در  شنبه 1390/03/28ساعت 20:11  توسط مرتضی طاهری | 
 

(( خیلی ممنون ...دمت گرم ...ای ول ...جبران کنیم ...مرسی ...خیلی مردی ... ))

 

خیلی ممنون اینقدر آسون منو داغون کردی
واسه احساسی که داشتم دلمو خون کردی


تو که هیچ حسی به این قصه نداشتی واسه چی؟

منو به محبت 2 روزه مهمون کردی


همه عالم میدونستن که بری می میرم

همه عالم میدونستن که بری می میرم

همه عالم میدونستن که بری می میرم

اما رفتی و همه عالمو حیرون کردی


خیلی ممنون واسه هر چی که آوردی به سرم
خیلی ممنون ولی من هیچ وقت ازت نمی گذرم

من حواسم به تو بودو و تو دلت سر به هوا
با همین سر به هواییت منو ویرون کردی

من که با نگاه شیرین تو فرهاد شدم
مگه این کافی نبود که منو مجنون کردی

همه عالم میدونستن که بری میمیرم
اما رفتی و همه عالمو حیرون کردی

خیلی ممنون واسه هر چی که آوردی به سرم
خیلی ممنون ولی من هیچ وقت ازت نمی گذرم

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1390/03/08ساعت 23:46  توسط مرتضی طاهری | 

 

 چقدر زود خرداد رسيد . شايد تنها پيش بيني ام از خرداد 89 جام جهاني اش بود و نمي دانستم حامل اين همه اتفاق است . كاش اندكي از زمين فاصله مي گرفتي و اتفاققات اين 9 ماهه را بي طرفانه قضاوت مي كردي . اين حرف ها محرم خود را مي خواهد . جنگ ما جنگ خواستن و نخواستن بود . جنگ نباختن . تو مي خواستي ثابت كني مي تواني نخواهي و من مي خواستم ثابت كنم كه مي توانم تو را به خواستن تسليم كنم . بارها گفته ام اين جنگ برنده اي ندارد . آن روزها هم به درستي پيش بيني هايم مي رسيدي اما دير .

مي خواهم پرچم سفيد را براي ارضاي غرورت بالا ببرم ، مي خواهم پيروزي ات را جشن بگيرم ، شادمانه در اثناي سرورت پاي كوبي كنم ، مي خواهم تو و خواستني هايت را ترك كنم . چشم مي بندم كه مباد چشمانت را از ياد برده باشم

پاي در دامان خويش پس ميكشم و لحظه لحظه با تو بودن را نبش مي كنم از دل روزگاران . نامه هايت را مي خوانم ، داستان هايمان را ، ناگفته هايم را مي نويسم و به دنبال روزي مي گردم كه چه شد كه در آن روز به جرم خواستن نيستي ام را خواستي . وقتي مجازات سنگين تر از گناه است يعني دست و دل قاضي ديگر براي نگاهت نمي لرزد ، يعني هواي رفتن هوايي ات كرده . حالا وقتش است . بيا بنشين و آرام بگير . بنشين و فكر كن كه چرا روزهاي اول كه براي رفتن بي قراري مي كردم نگذاشتي ام ؟ كه چرا يك ماه بعد آشنايي كه براي رفتن جان مي كندم نگذاشتي ام ؟ پست تاريخ 29 مهر 1389 را بخوان . يادت آمد؟ چرا پاي قول و قرارمان نماندي ؟ چرا تنها به خودت فكر كردي ؟ چرا هيچ وقت انتظارات من را برآورده نكردي؟ اصرارهاي اين 3 ماهه را نديدي؟ قطع رابطه آن هم يك طرفه ؟ مگر ما با هم شروع نكرده بوديم ؟ آيا نبايد با هم تمام مي كرديم ؟ ديروز داستان ديگر هوا سرد نيست را مي خواندم . يادت هست ؟ وقتي زن داستان از پيش مشاور كه نامش مرتضي بود مي رفت مشاور هيچ وقت نگفت : زن چاق بي ريخت.

روزهاي اول آشنايي.

ساعت 5 صبح به محض اين كه موقعيت پيدا مي كردي من را با زنگ تلفن بيدار مي كردي و حق به جانب مي گفتي زنگ بزن . تا 7 صبح حرف مي زديم شارژم تمام مي شد . ميرفتي كله سحر از سوپري سر كوچه شارژ مي خريدي ، يك روز سيم كارت هم خريدي . و چقدر حرفها ناگفته ماند . جمعه ها نمي توانستي حرف بزني ، يك روز جمعه تك زدي تعجب كردم. تماس گرفتم گفتي زياد وقت نداري به قول خودت زده بودي توي گوش موقعيت. از فرصت خريد نهار استفاده كرده بودي كه زنگ بزني بگي دوستت دارم . جمله اي كه 3 ماهه نشنيدم . و چه روز زيبايي بود روزي كه بالاخره ديدمت بعد از يك ماه تماس تلفني . روزي كه با كانون آمدي و زيباترين آن جمع بودي روزي كه شب تولدت بود . با ميلاد تو آغازكرديم و با ميلاد من داري تمام مي كني . حالا ديگه چال چونه و گونم را دوست نداري از در كه وارد مي شي برافروخته مي نگري و هر كجا غير از كنار من آرام مي گيري . و اين روز ها براي تولدم هديه اي بهتر از تنهايي تو ندارم . كاش مي دانستي اين روز ها از هر زمان ديگري بيشتر به وجودت نياز دارم . روزي نامه هايم را بخوان و بدان عاشقانه دوستت دارم . هنوز دستي را جايگزينت نكرده ام ، لبي را محك نزده ام و به هيچ رويي چهره نگشوده ام . سه شنبه ها با موري را دوباره بخوان . هميشه مخاطب ساكت نوشته هايت خواهم بود . نمي دانم خرداد 1390 كه اين پست را مي خوانم چه روزگاري داريم ؟ اما هر زمان كه اين پست را بخوانم عاشقي هايم را از همه پس مي گيرم . هنوز باور ندارم كه نيستي ، كه چه كردي. به خدا اين جنگ برنده اي ندارد .

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1389/03/25ساعت 12:52  توسط مرتضی طاهری | 


ارغوان شاخه همخون جدا مانده من

آسمان تو چه رنگ است امروز؟

آفتابي ست هوا؟

يا گرفته است هنوز ؟

من در اين گوشه كه از دنيا بيرون است

آفتابي به سرم نيست
از بهاران خبرم نيست
آنچه مي بينم ديوار است
آه اين سقف سياه
آن چنان نزديك است
كه چو بر مي كشم از سينه نفس
نفسم را بر مي گرداند
ره چنان بسته كه پرواز نگه
در همين يك قدمي مي ماند
كورسويي ز چراغي رنجور
قصه پرداز شب ظلماني ست
نفسم مي گيرد
كه هوا هم اينجا زنداني ست
هر چه با من اينجاست
رنگ رخ باخته است
آفتابي هرگز
گوشه چشمي هم
بر فراموشي اين دخمه نينداخته است

اندر اين گوشه خاموش فراموش شده

كز دم سردش هر شمعي خاموش شده
یاد رنگيني در خاطرمن
گريه مي انگيزد

ارغوانم آنجاست

ارغوانم تنهاست

ارغوانم دارد مي گريد

چون دل من كه چنين خون ‌آلود
هر دم از ديده فرو مي ريزد

ارغوان

اين چه راز ي است كه هر بار بهار
با عزاي دل ما مي آيد ؟

كه زمين هر سال از خون پرستوها رنگين است

وين چنين بر جگر سوختگان
داغ بر داغ مي افزايد ؟
ارغوان پنجه خونين زمين
دامن صبح بگير
وز سواران خرامنده خورشيد بپرس
كي بر اين درد غم مي گذرند ؟

ارغوان خوشه خون

بامدادان كه كبوترها
بر لب پنجره باز سحر غلغله مي آغازند
جان گل رنگ مرا
بر سر دست بگير
به تماشاگه پرواز ببر
آه بشتاب كه هم پروازان
نگران غم هم پروازند

ارغوان بيرق گلگون بهار

تو برافراشته باش
شعر خونبار مني
ياد رنگين رفيقانم را
بر زبان داشته باش

تو بخوان نغمه ناخوانده من

ارغوان شاخه همخون جدا مانده من

                                     

                                     ه . الف . سایه


+ نوشته شده در  پنجشنبه 1389/02/02ساعت 10:56  توسط مرتضی طاهری | 

 

رفت

ماندنی نبود که بماند نیامده بود که بماند آن قدر این پا و آن پا کرد تا بالاخره

رفت ...

حتی اگر لانه پرستو برف هم ببارد با دمیدن بوی بهار پر میکشد و به هیچ

ترفندی نمیتوان مانع از رفتنش شد

پرستو تا بهار پر میکشد تا شکفتن اقاقی ها تا آب شدن دل سنگ خدا

دشوارترین های من زل به هجرت پرستوهاست نمیتوان مانع از رفتن

مسافری شد که چمدانش را از آغاز بسته است . 

خنکای پاییز که آمد خبر از کوچ نداشتم که هر کوچی کوچ دارد از پی 

شاید خنکای دیگر بازآید شاید

چشمان شرجی ام را نذر پیچ کوچه کنم که آید به کوچه ای که شعرش را

شبی از همین شب های خنک به یادگار نگاشتیم همچون مشق دوستت

دارم دیروز

و سرودیم تکه تکه کوچه را هرآنچه به یاد داشتیم و گفتیم از کوچه ای که

دلنگاشته هر پرستو گم کرده ایست

 

رفت در ظلمت شب آن شب و شب های دگر هم

نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم

نه کنی دیگر از آن کوچه گذر هم

بی تو اما ...

   

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/12/10ساعت 13:59  توسط مرتضی طاهری | 
 

 

  خیلی سخته انتخاب جدایی

حتی اگر برایت جدایی را حفظ شرافت و احترام به خواسته معشوق تعریف کنند باز هم جدایی سخت است . انتخاب نبودن و نشنیدن و لمس نکردن و در آغوش نفشردن و نداشتن سخت است . اما اگر جدایی را انتخاب نکنی محکوم به بی شرفی می شوی و با دیگرانی که شرافت داشته اند و جدا شده اند مقایسه می شوی وای چه دردی است . حال تو هی داد بزن بیداد کن که ای دنیا خواستن بی شرفی نیست . خواستن نیازی است خاص انسان خودت را هم بکشی که من برای به دست آوردن حاضرم جان هم بدهم اما باورت نکنند و باور کنی بی اعتمادی شان را.

کاش زودتر زمستان بیاید . کاش بی بی هنوز زنده بود . کاش هنوز کرسی بی بی برقرار بود . امشب سردمه امشب به جرم خواستن به بی شرفی محکوم شدم و برای اثبات مردانگی و شرافت مجبور به جدایی و دست کشیدن از هوای دل.

روزهای خوب در افسوس و آه آینده ثبت می شوند و روزهای تلخ در تاسف بر گذشته.

خیلی زود دیر می شود . خیلی زود به یاد می آوری که چرا نگفتی ناگفته های نشنیده را ؟ امشب هم مثل دیشب تنها به آینه فکر می کنم و حقیقت تلخ ادامه زندگی و امتداد تنهایی های مدام.

و خدای را شکر بابت روزهای اندک زیبای کوتاه و پایان روزهای دشوار .

خداحافظ نگفتن امیدی است به سلام آینده.

دیدگان شرجی ام را نذر پیچ کوچه کرده ام که بیایی که دلم را برهانم دلی که در عین بی دلی دلدار است اگر تو بخواهی و امیدوارم به پایان خزان . امیدوار با ایامی که ....

ارغوان جام عقیقی به سمن خواهد داد ؟

چشم نرگس به شقایق نگران خواهد شد ؟

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/07/29ساعت 0:57  توسط مرتضی طاهری | 

 

من که باشم که بر آن خاطر عاطر گذرم
لطف‌ها می‌کنی ای خاک درت تاج سرم


دلبرا بنده نوازيت که آموخت بگو
که من اين ظن به رقيبان تو هرگز نبرم


همتم بدرقه راه کن ای طاير قدس
که دراز است ره مقصد و من نوسفرم


ای نسيم سحری بندگی من برسان
که فراموش مکن وقت دعای سحرم


خرم آن روز کز اين مرحله بربندم بار
و از سر کوی تو پرسند رفيقان خبرم


حافظا شايد اگر در طلب گوهر وصل
ديده دريا کنم از اشک و در او غوطه خورم


پايه نظم بلند است و جهان گير بگو
تا کند پادشه بحر دهان پرگهرم

 

*****************************


 

مرا عهدیست با جانان که تا جان در بدن دارم
هواداران کویش را چو جان خویشتن دارم

صفای خلوت خاطر از آن شمع چگل جویم
فروغ چشم و نور دل از آن ماه ختن دارم

به کام و آرزوی دل چو دارم خلوتی حاصل
چه فکر از خبث بدگویان میان انجمن دارم

مرا در خانه سروی هست کاندر سایه قدش
فراغ از سرو بستانی و شمشاد چمن دارم

گرم صد لشکر از خوبان به قصد دل کمین سازند
بحمد الله و المنه بتی لشکرشکن دارم

سزد کز خاتم لعلش زنم لاف سلیمانی
چو اسم اعظمم باشد چه باک از اهرمن دارم

الا ای پیر فرزانه مکن عیبم ز میخانه
که من در ترک پیمانه دلی پیمان شکن دارم

خدا را ای رقیب امشب زمانی دیده بر هم نه
که من با لعل خاموشش نهانی صد سخن دارم

چو در گلزار اقبالش خرامانم بحمدالله
نه میل لاله و نسرین نه برگ نسترن دارم

به رندی شهره شد حافظ میان همدمان لیکن
چه غم دارم که در عالم قوام الدین حسن دارم

 

+ نوشته شده در  جمعه 1387/09/15ساعت 22:31  توسط مرتضی طاهری | 
 

 

از تو نوشتن راحت نیست اما دلی که از تو ننویسه هم دل نیست.

 

 ge  ge   ge  ge  d d d....

 

ناز داره چه وای

قره کمرش کشته منو وای ....

 

میدونم هیچ وقت این متن رو نمی خونی ، یادم نبود قشنگی عشق به بی رحمیشه ، به نرسیدن

واسه همین مارال، یال ،  قادراحمدی، علوی، همه و همه رو توی دلم خاک می کنم و

 روش می نویسم این جا جوانی من ، آرمیده است .

چرخ روزگار که بچرخه معلوم نیست روی کدوم پایه می مونه ، واسه همین همیشه منتظرم ،

 در انتظار قرارم ، در انتظار آرامم.

تو زندگی نمی شه به هر چیزی که خواستی برسی اما می شه در آرزوش بمیری .

                                              

                                                                      الهی شکر

 

اگر بکوی تو باشد مرا مجال وصول                      رسد بدولت وصل تو کار من باصول

قرار برده ز من آن دونرگس رعنا                         فراغ برده ز من آن دو جادوی مکحول

چو بر در تو بینوای بی زر و زور                       به هیچ باب ندارم ره خروج و دخول

کجا روم چه کنم چاره از کجا جویم                        که گشته ام ز غم و جور روزگار ملول

من شکسته بد حال زندگی یابم                         در آنزمان که بتیغ غمت شوم مقتول

خراب تر ز دل من غم تو جای نیافت                  که ساخت در دل تنگم قرارگاه نزول

دل از جواهر مهرت چو صیقلی دارد                   بود ز رنگ حوادث هر آینه مصقول

چه جرم کرده ام ای جان و دل بحضرت تو         که طاعت من بیدل نمیشود مقبول

    به درد عشق بساز و خموش کن حافظ

      رموز عشق مکن فاش پیش اهل عقول  

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/08/07ساعت 0:32  توسط مرتضی طاهری | 

 

من دلم سخت گرفته است از این میهمانخانه

 مهمان کش روزش تاریک . ( نیما )

 

    بغض امشب من ریشه در تمام تنهایی های بی فردای گذشته داشت

                                                              تو ندانستی

 

         آخه لامصب نمی گی  یکی داره با خیالت عشق بازی می کنه

                                                             هوات هواییش کرده ....

 

        

             

                     دلم

                            بیچاره دلم ،

                                        بیچاره دلم

 

           من از تشییع جنازه باران برمی گردم ، 

                                    برق نگاهی خاکسترم نمی کند دیگر ،

                                                                  تو نمی دانی..

 

   راستی اگر کسی در حد پرستش دوستت داشت تو هم واسش

                       خدایی کن ، لطف خدا بی دریغه

 

        امشب این موج خسته می خواد خود کشی کنه

             اما تو دل دریا گم شده ،

            هیچ صخره ای رو پیدا نمی کنه تا خودشو دلشو خلاص کنه ،

                        آخ اگه بارون بزنه

                           دلم ... ، چشمم واسه بارون تنگه 

                                       آخ اگه بارون بزنه

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 1387/07/19ساعت 0:11  توسط مرتضی طاهری | 

 

امشبم گذشتو کسی ما رو نکشت ، بعدشم چشمامو می بندمو دلو

 می سپرم به صدای فلوت یدی کوره که هفتاد سال تمومه عاشق

 یک دختر چارده ساله بوره . من هم عشق سیاهمو سوت میزنم تا

خوابم ببره . . . ( زنده یاد حسین پناهی )

 

 

 

 گفتم : دل خوش سیری چند؟

 گفت : دل خوش که دیگه دل نیست عاشق!!!!

 گفتم : ببین ابرها که میرن ستاره ها پیدا می شن کی ابر های میون من

  و تو می رن؟

 گفت : آسمانی که ماه نداره به روشنایی ستاره هاش دل خوشه . . .

 گفتم : با یادت هزاران بار ترانه بوی پیراهن یوسفو گوش کردم به امید

آمدنت ، به امید روشنی چشمانم ، به امید فروش دل و دینم در بازارگاه

 مصر و هر کجا که تو بخواهی به قیمت آمدنت ، به قیمت قیمتی آمدنت.

 گفت : چشمانی که خون ریخته اند آرزوی شفا از خون ریخته دارند؟

 گفتم : مگر با یک طناب چند نفر را می توانی دار زدن ؟ که این همه

 حلقه ، در انگشتان توست؟

 گفت : مثل کودکان هیچ گاه بازیگری را نخواهی آموخت .

 گفتم . . . می دانم و دیگر هیچ نگفت.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/06/03ساعت 1:17  توسط مرتضی طاهری | 

 

چه سخته نویسنده باشی ولی نتونی درد دلتو کامل روی کاغذ بیاری

و سخت تر از اون بی قراری از بودو نبود اونه

اونی که رفت   با همه خاطره ها   قول و قرارا رفت

حالا نمیدونم باید واسه نبودنش دست توی موهام فرو کنم یا به خاطر این که اومدو زندگیمو داغون کرد و رفت

شاید به خاطر یکی دیگه رفت مثل زن علی سنتوری...

دارم روزای رفتنشو روی هم می ذارم   زیاده

   چرا؟

بزرگترین جرم من دوست داشتن اون بود. چقدر دلم پره عین بچگی هام که بدون دلیل دعوام می کردنو هیچ وقت محرمی واسه این دل تنهام پیدا نشد.

خیلی وقته بدون استرس نخندیدم.

هوسباز شدم. از عشق متنفرم دلم واسه جوونیم که راحت داره فنا می شه می سوزه

دیگه دلم دستم نمی لرزه قلبم به هیچ نگاهی به تپش در نمی آد

 عاشق و دلتنگ دوران عاشقی هامم

مثل پرنده ای که زمستونش طولانی شده و دنبال گرماست دنبال آرامشم ، چه زود همه قسم ها و وعده هاشو فراموش کرد... 

حالا اون داره زندگیشو می کنه من کجای کارم؟ شاید هیچ معجزه ای مثل مرگ نتونه دردامو آروم کنه . آرزوم اینه که فقط لحظه ای ، لحظه ای بدون فکر و دغدغه چشمامو ببندمو دلم بسپرم به قشنگی های زندگی ، به عید ، به دیدن خانواده به عشق به خدا ............

خسته شدم یعنی از خستگی هم گذشته بی چاره شدم . رمقی واسم نمونده . دست به هر الماسی می زنم پودر می شه.

چی فکر می کردیم چی شد؟

برو دنبال زندگیت . این حرف ها از دایره هضم تو خارجه. تو لیاقت منو نداشتی.

این دوران هم می گذره. منم کمر راست می کنم.

اینو بدون هیچ بهشتی بر من گواراتر از دیدن بدبختی تونیست و آرومم نمی کنه.

منتظر اون روز می شینم.

 

+ نوشته شده در  شنبه 1386/12/18ساعت 12:51  توسط مرتضی طاهری | 

      منو ببخش ...

 

  

 

 

منو ببخش

 که هنوز اون قده عاشقت نشدم که تو رو از فکر غیر خودم ، از فکر رقیبام بیرون بیارم.

منو ببخش

 که چشمام هنوز اون قده واست نباریده که به زلالی دلم نگاه کنی و هنوز به من شک داری.

منو ببخش

که اونی نیستم که همه لحظه هاتو ، تک تک نفس هاتو ، با من تقسیم کنی.

منو ببخش

که هنوز اون قده بهت نزدیک نشدم که منو از خودت می رونی ، به هجرت می کشونی.

منو ببخش

اگه نتونستم دل و زبونتو یکی کنم تا باهام روراست باشی ، که بهم تکیه کنی.

منو ببخش

اگه وقتی دلت تنگه ، بی حوصله ای ، منو واسه درد دل هات نمی خوای.

منو ببخش

اگه حیاط کوچیک دل من سیب نداره و فقط عکسی از یک حوض پیربه یادگارمونده.

منو ببخش

منو ببخش اگه همه زندگیت نشدم.

منو ببخش اگه عاشقت نکردم.

منو ببخش ....

 

                  ***********************************

تو به من خندیدی

و نمی دانستی

من به چه دلهره از باغچه ی همسایه

سیب را دزدیدم

باغبان از پی من تند دوید

سیب را دست تو دید

غضب آلوده به من کرد نگاه

سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک

و تو رفتی و هنوز،

سال ها هست که در گوش من آرام،

                                      آرام

خش خش گام تو تکرارکنان،

می دهد آزارم

و من اندیشه کنان

غرق این پندارم

که چرا،

         - خانه ی کوچک ما

سیب نداشت.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/05/07ساعت 14:50  توسط مرتضی طاهری | 

 

 

نبردی دیگر

 

تاریخ تکرار تاریخ است. و اینک دیگر بار واترلویی در پیش است ، اسب های سپاه شبدر چهار برگ نمی خواهند ، با نعل هایشان کوزه های آبی را که زنان برای بدرقه مردانشان چیده اند را خرد می کنند ، وای که بدبختی و تیره روزی در راه است.

این واترلو پایانی بس میمون دارد ، قهرمان تکالیف دوازده گانه ، نه هفت خوان را در پیش دارد ، نه باید نسل آنگلوساکسون ها را برچیند تا بر اروپا خدایی کند، چه تفاوتی دارد ؟ هفت خوان یا دوازده مرحله. مهم تراواست و پیروزی .

 در سایت ویل دورانت تاریخ را بارها از بر کرده است ، آینده اش را خوب یاد گرفته . قهرمان من نه چشم اسفندیار دارد ، نه پاشنه آشیل، که قلب او کشتنی و دست یافتنی است.

 واترلو یا تراوا ؟ ، اختلافی در دو حرف اما جناسی هزاران ساله را می نمایاند. جناسی از دل تاریخ ، که تاریخ تکرار تاریخ است ، بپذیرید.

قهرمان من می داند در این گیرودار اسیر خواهد شد ، و بار دیگر پوزش سقراط را اعاده می کند، رویگشت گالیله یا توبه حلاج را ، قهرمان من باید از عشق پشیمان شود تا پاک گردد .

در این تکرار تاریخ ، قهرمان من در تراوا جان می دهد یا به سنت هلن تبعید خواهد شد ؟ صبر کن گفتی سنت هلن؟ آه ، فقط بگو هلن ، آن الهه زیبایی ، که بعد از این جنگ هلن از حصار محبوب خود پاریس، آزاد خواهد شد ، تراوا نابود و آخائیان پیروز .

هلن تو پری دریایی هر قایقرانی ، هر دریابانی . بهانه نبرد تراوا نه بهانه هر ستیز تو بودی. ناپلئون قدرت را در دستان تو خشکاند ... نامت هلن بود آن سال یا دزیره ؟ نمی دانم چه فرقی دارد؟ اینک قهرمان من نیز در راه رسیدن به سرزمین موعود توست. پیش از آنکه شست های خدایان ، یا اروپائیان، رو به پائین بچرخد و قهرمان من طعمه حسد کینه توزان گردد از زئوس برایش امان بگیر ، قلبش را از گداز عشق خاموش کن ، قلبش را نیز روئین تن کن، تا همیشه تاریخ مصون باقی بماند .

بدرود هلن ، بدرود تا سرزمین موعود، شاید تا گیروداری دیگر، تا برگی دیگر از تاریخ و تکرارش.

 

  

+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/12/14ساعت 19:16  توسط مرتضی طاهری | 

 

نینوا، مشهد عشق

 

باد اذان را نوید داده و هنگامه صلاه عشق است . سیمرغیان راه حق به امام خویش اقتدا کرده اند. دیگر هیچ بی شرمی نمی گوید حسین هم چون علی نماز نمی گزارد . با زبان،  شکر حق به جای آورده اند و اینک میدان عمل را گشاده می بینند که صدقه ای جز جان شیرین نمی طلبد و البته  همگی کریم و بخشنده اند.

 او کیست. یوسف است؟... آری . پس چرا یعقوب کربلا  نمی طلبد او را؟ مگر سال ها وصلش را نمی خواست ؟ پس چرا اینک او را به قتل گاه می فرستد ؟ آه دانستم که اینان یوسف و یعقوب عربند و اینک سر آغاز وصلشان است نه فصلشان . اکبر است ، کعبه دیدار محمد برای زائران دلتنگش . برادران کوفی اش به چاه کربلا دعوتش کرده اند . اما مگر برادران بنیامین پیراهن یوسف را خونین نکردند، چرا این برادران چشمان حسین را خونین می کنند و دل زینب را ؟

اما نه هیچ کس او را نخواهد کشت ، کسی را یارای کشتن هم سیمای پیامبر ، نواده پیامبر نیست . حین نظاره در چشمانش ، چشمان احدیش به یاد عظمت بدر و غریبانه ترین خاک سپاری خاتم رسل نمی افتید ؟ هل من ناصر پدر تیر های قلبش را به تکاپو واداشته و سیتره دیدگانش جز به کوثر و آغوش بی بی بر چیز دیگری سایه نمی افکند . برادران کوفی اش تمام زخم سفیانی خود را در تیری از کین قطامی نهاده و بر مکان مهر نبوتش صلیب کردند.  

عبدا... تشنه است اصغر و سکینه نیز ، سیتره رحل بر افق سرنوشت قمر بنی هاشم خسوف کرده و اینک چشمان خدا به دنبال اوست به دنبال اخا.

دل صلیب غیرت و خادم بی پناهان از دیدن اشک های زینب عطش می گیرد و با هیچ آبی جز جرعه جرعه کوثر از دست علی سیراب نمی شود، نه حتی با فرات هم سیراب نمی شود ، چنین است که بر لب فرات اندکی مکث می کند .

 هم چو طوفان بر سیل سوار می شود و خرامان خرامان موج هراس می گستراند . صاعقه نگاهش هر بته دلی را می خشکاند و هیچ کس را یارای مقابله با او نیست مگر با ترفندی چه پست است این تزویر ، آه از این تصویر . بی وفایی و خیانت به خود می بالند که در عاشورا ، ز ما پست تر هم هست در این جلگه پست .

هر دو بال استوانه ایمان ، معبد حماسه و کعبه شرف بر زمین افتاده و اینک با دهانی مشک بر گرفته به سوی میهمانان غریب و غریبان فرا خوانده شده ، می رود .

نه تصویر شکننده تر از این حرف هاست ، مشکش را که پاره کردند ، گفت بنوش ای خاک که تو را لایق تر ازاهل من دیدند برای این آب ، بنوش و فردا گواهی بده که تو سیراب بودی و حسین تشنه بود .

حسین سر قله عشق را در بر می گیرد ، اینک عباس رو به آقایش می گوید : برادر دگر اکبر نداری علمدارت شکست ، ساقیت آتش گرفت، انی احامی ابدا.....

به راستی از میان این همه پیرو محمد کسی نیست که از فرزندش حمایت کند از فرزند بابای یتیمان شما ، از پسر علی مرتضی ؟

خیمه ها را که به آتش کشید ؟ یعنی به این زودی جنگ تمام شد ؟ نه حسین را می بینم که تنها سوار بر اسب به میمنه و میسره می تازد . آنچنان می کشد که ذوالجنا  یارای حرکت ندارد . حسین تشنه را هم از اسب به زیر می کشند . اما نه او پسر حیدر است پشته های کشته هایش تمامی ندارد اما خسته و تشنه تا کی بتازد ؟ چند لحظه می جنگد و سپس استراحت می کند . چون می ایستد از کنارش می گریزند . صدای عزیزش زینب را می شنود که بر عمر بانگ می زند که عمر تو بنشینی و فرزند زهرا را غریبانه شهید کنند .....

فرات خون جاری است ، بنوش ای کربلا تا سیراب شوی .  فرات هم تشنه است ، شرمنده از این پذیرایی است .  این جا دیگر دشت نیست که بهشت است . چه غروب تنهایی دارد کربلا ... پا به بلادش که می گذاری تنها می شوی تو می مانی وخدا و گریه های زینب . بیچاره زینب ، تمام درد اسلام در سینه زینب است . آخرین کسی که علی مرتضی را سحرگاهان تا خدا بدرقه کرد ودراین غروب حسین را . اما نه این عزا پایانی ندارد غروب است و وقت تقسیم غنائم . دلتنگی و حسرت را برای زینب بگذارید اما زینب مگذار انگشت حسین را ببرند ، دارند انگشت نگین انگشتری علی و فاطمه را می برند . ای علی به داد زینب برس اگر تو در مسجد حین حضورروحت نزد خدا انگشتری دادی بیا و ببین ، شاعران تنها برای بخشش علی نسرایید که حسین انگشتر را با انگشت می بخشد .

 این جا مشهد عشق است ، دیار از دنیا گسسته ها ، دیار دست از هستی شسته ها ، این جا ...

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/12/14ساعت 18:56  توسط مرتضی طاهری | 

 

آخ اگه بارون بزنه، اگه بارون بزنه

 

نمیدونم چرا وقتی می نویسی اسیرش می شی به جای سبک شدن ، دل تنگت تنگتر می شه. من از همه خوبی ها خاطره دارم از عطر بهار نارنج، از بارون از غروب های بارون خورده پاییز ، من از مهربونی خدا هم خاطره دارم .       

 به ایوان می روم و دست خود را بر پوست کشیده شب می کشم چراغ های رابطه تاریکند می ترسم، نه از تنهایی که از تاریکی و خنجر از پشتش واهمه دارم.

در چمنزار کودکی می دوم زیر باران آرزوها  دستانم از همان دور تو را می خواست. این جا مرغ هایم در یک فضای مردم سالار دینی تخم می گذارند ، این جا کسی انرژی هسته ای نمی خواهد ، عشق معنا ندارد، همه هم را دوست دارند نه کم نه بیش.این جا سیاست و دین جایی ندارد، نگفتم این جا مال خدا نیست؟ ما هم بنده نیستیم نه امتحانی هست و نه عذابی ، آخ اگه بارون بزنه.....

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/09/26ساعت 0:9  توسط مرتضی طاهری | 
 

 فکر می کردم بدون اون میمیرم، خیلی وقته رفته ولی هنوز زنده ام. شب های مهتابی ام

هنوزهم ماه دارند و روزهای ابری ام ابر، سعی می کنم فراموش کنم ، رفتنش را بودنش را

 کم کم دارم افسردگی هایم را هم فراموش می کنم. روز ها می آیند و می روند ولی می شد

این روزها آفتابی تر و گرم تر باشند افسوس… زندگیم را با انتخابات و تحریم های غرب و

آزمون های اینترنتی و سریال باغ مظفر … با دلبستگی های رجاله ها میکشم . به دنبال

 آرامش می گردم ، به خاطر همین ناآ رامم شاید ….. کاش می شد به روستایی دور آنجا که

هیچ کس سواد ندارد و از چت و نامردی و وبلاگ کسی چیزی نمی فهمد بروم. 3 تا مرغ و

1 خروس ، یک حیاط گلی . نه نارفیقی نه حساب بانکیی نه مال و نه مقامی کاش تلویزیون

هم نداشته باشد نمی خواهم اصلا مال این دنیا باشم ، بهشتم را آنجا بنا خواهم کرد ، تنهای

 تنها. سیم های برق را قطع خواهم کرد ساعت شش با اذان مغرب چراغ نفتی را روشن

می کنم ، غذایم را روی آتش می پزم و همانجا کنار سفره می خوابم زیر آسمان پاک و

 پر ستاره. شاید هیچ گاه گریه نکنم،دلم تنگ نشود .

          از نامردمی ها گریخته به خود سفر خواهم کرد .

                  همرهی کو ، همدلی کو ؟ ، ….الغیاث از جور خوبان الغیاث .

+ نوشته شده در  شنبه 1385/09/25ساعت 0:24  توسط مرتضی طاهری | 

 

سلام ....عزیزکم گلکم مهربونم

 

می دونم وبلاگ جای نامه نوشتن نیست ولی خسته شدم از بس تو خودم ریختم و دم نزدم.

 

به تو نامه می نویسم ای عزیز رفته از دست

ای که خوشبختی پس از تو گم شد و به قصه پیوست

به تو نامه می نویسم نامه ای نوشته بر باد

چو به اسم تو رسیدم   قلمم به گریه افتاد

 

 

 اسم تو نام تو همه خاطره من از تو....چه شد آن همه شور و شوق ؟

مگه نگفته بودم با تو دارم آیندمو می سازم تنهام نذار

 گفتی چشم تا زمانی که تو باشی منم می مونم پس چی شد؟

چرا نیومدی که بمونی من که همیشه منتظر بودم.

هر روز که می گذشت  نسبت به اومدنت بیشتر ناامید می شدم حالا می فهمم همه انتظارم بیهوده بوده .

نمی گم ای کاش ندیده بودمت.

نمی گم ای کاش دلمو دستت نمی دادم.

نمی گم از عشق پشیمونم .

می گم ای کاش آدم بهتری بودم که از تنها گذاشتنم پشیمون می شدی.

 

من ندانستم از اول که تو بی مهر و وفایی

عهد نابستن از آن به که ببندی و نپایی

ای که گفتی مرو اندر پی خوبان زمانه

ما کجاییم در این بحر تفکر تو کجایی؟

گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم

چه بگویم که غم از دل برود چون تو بیایی

خلق گویند برو دل به هوای دگری نه

نکنم خاصه در ایام اتابک دو هوایی

 

می دونم نیومدنت یعنی جدایی ...جدایی پیوندی که هیچ وقت در عالم واقعیت رخ نداد.

و من به یک حس اعتماد کردم.

تو قوی من بودی ولی راحت پرواز کردی بی اینکه من پر زدنو یاد گرفته باشم.

 

 

 نمی دونم وقتی اینا رو می خونی از من متنفر می شی یا بهم می خندی؟

فقط بدون با نبودنت ساختم تا جایی که یک انسان عاقل نه گذشته از اون یک انسان عاشق یک دیوانه

میتونه تحمل کنه . تحمل مابقیش دیگه از من بر نمی آد.

 تا کی می تونستم با یک امید واهی زنده بمونم؟

تا کی می تونستم به خودم امید بدم که یک روزی می بینمت؟

امشب می خوام از دست خودم خلاصت کنم آزادت کنم رها بشی همین طوری که تو این مدت

زیاد تونستی با نبودنم کنار بیایی 

 من هم از این امید دست می کشم و به یک زندگی با تلخی نبودنت سر می کنم.

 

 

 

مرا ببوس ...مرا ببوس ... برای آخرین بار ...

.تو را خدا نگهدار....که می روم به سوی سرنوشت

بهار ما گذشته ....گذشته ها گذشته ....روم به جستجوی سرنوشت.

 

یادته همین بهار با هم آشنا شدیم ...هیچ وقت پاییزهام ان قدر زود شروع نشده بود .

 

شد خزان گلشن آشنایی ..............باز هم آتش به جان زد جدایی

عمر من ای گل طی شد بهر تو .........وز تو ندیدم جز بد عهدی و بی وفایی

با تو وفا کردم  تا به تنم جان بود ........عشق و وفاداری با تو چه دارد سود

دریغ و درد از عمرم   که در وفایت شد حیف

ستم به یاران تا چند    جفا به عاشق تا کی

نمی کنی ای گل یکدم یادم   که همچو اشک از چشمت افتادم

تا کی  بود از غم  خون  دل  من  آه  از غم  تو ...........

گر چه ز محنت خوارم کردی با غم و حسرت یارم کردی مهر تو دارم باز

بکن ای گل با من هر چه توانی ناز هر چه توانی ناز

کز عشقت می سوزم باز.

 

امشب می خوام با همه خاطراتمون از اینجا برم ...

 

 تمام لحظه های با تو بودنم را می ستایم و حسرت دیدارت را با روزها و شب هایم تقسیم می کنم .

حسرت قدم زدن در کنار تو و گوش دادن به خش خش برگ های پاییزی زیر پاهایمان  در غروب های باران

خورده آه ....

 

حرف های زیادی دارم ولی برای نگفتن چون گفتنشون غیر از مرور ضربه های گذشته شفایی نداره.

با چشمانی خیس و دلی ملول و روزگاری بس نا مهربان تو را به خدا می سپارم به آن دنیای پاکی که مرا

چندی در آن سهیم کردی.

 

.........................................................

 

من تمام هستیم را در نبرد با سرنوشت در تهاجم با زمان آتش زدم کشتم

من بهار عشق را دیدم ولی باور نکردم یک کلام در جزوه هایم هیچ ننوشتم

من ز مقصد ها پی مقصودهای پوچ افتادم تا تمام خوب ها رفتند و خوبی ماند در یادم

من به عشق منتظر بودن همه صبر و قرارم رفت

بهارم رفت

عشقم مرد

یارم رفت

یارم رفت

یارم رفت

...

خدانگهدارت باشه عزیز دلم

 

 

خداحافظ

 

+ نوشته شده در  شنبه 1385/06/04ساعت 1:0  توسط مرتضی طاهری | 
 

 

با رمق های آخر خود را تا پیشگاه پنجره می کشانم تا حضرت دل آنجا مرا بهتر ببیند و لطافت

دستانش بر گیسوان روح گریزان از گریزم مستولی شود.

 

دلم از گرفتن گرفته است دلتنگی سال و ماه به اوج رسیده انتهای راه است و ابتدای پرواز تا

هر کجا که  او رفت تا ابدیت تا گم.

 

آره قوی من امشب رفت تا ابدیت تا گم ...

 

bye to end

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/05/18ساعت 2:0  توسط مرتضی طاهری |